برای تو گر چه نمی خوانی ،نمی دانی
از دل خسته خود قصد عیادت دارم
بر لبم مهر سکوت است ولی در دل خویش
من ازین غصه و این درد روایت دارم
هر دم از خانه من بوی غزل می آید
بسکه از ماه رخت شرح و حکایت دارم
مدتی هست که ما فاصله داریم ز هم
من ازین فاصله ها سخت شکایت دارم
بین ما پر شده از قصه تکراری غم
من به یک بوسه ولبخند قناعت دارم
بعد یک عمر پریشانی دل فهمیدم
من به چشمان سیاه تو ارادت دارم
سوختم از غم بی مهریت اما چه کنم
من به مهمانی چشمان تو عادت دارم

دلم شکسته ترین شاخه ی درخت خداست
دل شکسته ی من نیز چون خدا تنهاست
به غربت دل من هیچ دل نمی سوزد
مباد هیچ کسی را دلی چنین که مراست
میان آینه ی چشمهای من قدری
بخند ! جلوه ی مهتاب نیم شب زیباست
به وقت فاصله، لبخند تو پلی ست عظیم
که بی گذشتن از این پل، عبور بی معناست
مگر که گام نهی در حریم کوچه ی ما
همیشه باز ، نگاه تمام پنجره هاست
نگاهت ، از سر من دست بر نمی دارد
چه فتنه ایست که در چشمهای تو پیداست ؟
سری به سینه بنه ، ژاله باش داغ مرا
که دل ، شقایق پژمرده ای در این صحراست
یاد استاد . . . .
شعر هجایی تاتی . . . .
ره خوابم زد و...
بود و غمی تازه نفسماندم بیدار!
ریخت از پرتو لرزنده ی شمع سایه دسته گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت!
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه گوئیا مرده ی سرگردان بود!
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند! کس نپرسید:
کجا رفت؟ که بود؟ که دمی چند درین جا گذراند...
این منم خسته درین کلبه ی تنگ !
جسم درمانده ام از روح جداست!
من اگر سایه ی خویشم یارب روح اواره ی من کیست؟
کجاست؟!
همین دیشب...
نسیمی ناگهان بند دلم را برد...
دو دستم را
به سوی اسمان بردم!
خدایا!
دلم را پس بگیر از باد...
بگو تا شاپرک باز اردش بازم...
ولی دیدم
خدا مبهوت و بی معنا نگاهم کرد...
" دلت دیگر نیاید باز!!..."
دوبیتی تاتی
نمونه هایی از دوبیتی ها ی تاتی (فهلویات)
شَوان شَمبه شَوِه عَمبر ولایِه چَمَه پِیغمبران وَردَه خدایه
هر کس ایخلاص دل خدا دَخانه یقین بذان که چَه مَطلو رَوایه
ترجمه: امشب شب شنبه است و عنبر افشان ، خدا در جمع رسولان حضور دارد
هرکس خدا را با اخلاص بخواند ، یقین بدان حاجت روا خواهد شد.
********
شَوان شَمبه شَو نوره دِلوَر زمین و آسمان پر نوره دِلوَر
زمین و آسمان ای پرده داره پیغامبر بر خدا میمانه دلور
ترجمه: امشب که شب شنبه است شبی نورانی است و زمین و آسمان سرشار از نور است ای دلبر من//زمین و آسمان یک پرده دارد و رسول اکرم مهمان خداوند است ای دلبر من
********
طلا انگشتلی تنگم چراییش برابر نشته یار ، جنگم چراییش
ورازشته بهاره گیزگیزا تا هر روزی ته به ای رنگ چراییش
ای انگشتر طلا چرا برای دستم تنگ هستی ، و ای یار نشسته در برابرم چرا سر جنگ داری
گل زیبای کوه «ورازشت»چرا با من هر روز به رنگی دیگر هستی؟
| تاریخ |
|
به قول زنده یاد احمد کسروی: «بدبخت ملتی که تاریخ کشورش را نداند شوربخت تر از آن ملتی که نخواهد تاریخ کشورش را بداند تیره بخت از آن ملتی که تاریخ کشورش را به ریشخند بگیرد» به نظر شما هم هر سه گزینه شامل حال ما میشه؟ |



