پایان...
می رود آن که باید برود
چه سالهای سرد ونمناکی
چه روزگار دروغ ناکی را پشت سر گذاشتیم
چه دوستانی که پرواز را فراموش کردند
و چه خسانی که کس شدند
اما گویا یادشان نبود
زمان زود می گذرد
و راستی چقدر سخت گذشت
می رود آن که باید برود
چه سالهای سرد ونمناکی
چه روزگار دروغ ناکی را پشت سر گذاشتیم
چه دوستانی که پرواز را فراموش کردند
و چه خسانی که کس شدند
اما گویا یادشان نبود
زمان زود می گذرد
و راستی چقدر سخت گذشت
و خنکای نسیم ِشهرِ کوچکمان
شاخه های احساس را می جنباد
تو ماه می شوی
در آسمان چشمانم
و یاد نگاه های رنگینت
شهر دلم را ستاره باران می کند
و من غریبانه به دنبال ردپای تو
در کوچه های ارغوانی این شهر می گردم
«یادم آید که شبی باهم از آن کوچه گذشیتم .....»
ناگهان نهیبم می زنی ...
«تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن .....»
و تو خوب می دانی
هنوز کوچه های شهرمان ارغوانیست .....
کلور:91/5/1
و فریاد بغض می شود در گلویم
به کلور که می آیم
عطر نگاه هایم اشک می شود
و بر سر کوچه های تو می بارد
و چه دلی داری تو
که احساس را در قفس می کند
و گریستن
نخستین خاطره ی کودکانه ات می شود
و لیلا می شوی در هوای مجنونی من .....
کلور:91/5/1