نیمه شب
ره خوابم زد و...
بود و غمی تازه نفسماندم بیدار!
ریخت از پرتو لرزنده ی شمع سایه دسته گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت!
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه گوئیا مرده ی سرگردان بود!
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند! کس نپرسید:
کجا رفت؟ که بود؟ که دمی چند درین جا گذراند...
این منم خسته درین کلبه ی تنگ !
جسم درمانده ام از روح جداست!
من اگر سایه ی خویشم یارب روح اواره ی من کیست؟
کجاست؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 23:21 توسط سعید احدزاده کلوری
|