حس آميزي در برابر واژه ي فرهنگي  synesthesia  نهاده شده است و در مفهوم اصطلاحي آميختن حواس با يکديگر به کار مي رود «گاهي آدمي با بهره گيري از نيروي خيال لذات مربوط به يک حس را به حس ديگر انتقال مي دهد.» و تعبيرات و ترکيب هايي مي آفرينند که براي درک آنها بايد از حواس متفاوت بهره گرفت يعني يک حس به تنهايي نمي تواند زيبايي آنرا درک کند. بنابرين در زيبا شناسي سخن ، حس آميزي به آرايه اي گفته مي شود که در آن محسوسات يکي از حواس را به حس ديگري نسبت مي دهيم و يک چيز واحد را با دو حس درک مي کنيم مانند : نگاه سرد (نگاه با حس بينايي ، سرد با حس لامسه ) / عقل سرخ / درک سبز ، ببين چه مي گويم و . . .

به ترانه هاي شيرين به بهانه هاي رنگين                   بکشيد سوي خانه مه خوب خوش لقا را_ مولوي

 ترانه ها و بهانه ها گفته وشنيده مي شوند شيريني با حس چشايي و رنگ با حس بينايي قابل درك است .حال اگر ترانه اي بشنويد كه شيرين نيز باشد و بهانه ها نيز رنگين شوند بي گمان تصوير زنگي عاشقانه تر خواهد بود.

اگر دشنام فرمايي و گر نفرين دعا گويم            جواب تلخ مي زيبد لب لعل شكر خارا - حافظ

جواب شنيدني است اما گاهي تلخ آن را نيز چشيده ايم . ( شنوايي و چشايي)

و مثالهاي ديگر :

ديگران را هم غمت هست به دل                 غم من ليك غمي غمناك است – سهراب

آه مشتاقان نسيم نوبهار ياد اوست                رنگ ها خفته است بيدل در صداي عندليب

گشاده شود زين سخن راز تو                     به گوش آيدش روشن آواز تو- فردوسي

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر             يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند – حافظ

بوي بهبود ز اوضاع جهان مي شنوم. -  سهراب

بوي نمناك علف مي آيد – سهراب

قابيليان بر قامت شب مي تنيدند               هابيليان بوي قيامت مي شنيدند – علي معلم

فرات مي گذشت و صداي غمگينش در ميان نخلها مي پيچيد . - محمد رضا حكيمي

حرفهايش به اندازه ي يك تكه چمن روشن بود. – سهراب

ديد كز آن دل آغشته به خون            آيد آهسته برون اين آهنگ (آهنگ را ديد)

در اين واژه ها نيز ، شاعر با آميزش حواس متفاوت سعي مي نمايد حسي بالاتر و برتر از حواس پنجگانه ي انساني براي درك موضوعات بديع خلق نمايد.