گفتی : بمان ، می خواستم اما نمی شد

گفتی : بخوان ، بغض گلویم وا نمی شد

گفتم  که : می ترسم من از سحر نگاهت

گفتی : نترس ای خوب من ، اما نمی شد 

گفتی : نگاهم کن  -  ببین  -  آهسته دیدم

راهی نبود از مرز می شد  تا  نمی شد

دست دلم پیش تو رو شد آه ، ای عشق

راز نگاهم  کاشکی  افشا  نمی شد

در ورطه ای از عشق و عقل افتاده بودم

چون عشق تو در حجم عقلم جا نمی شد

می خواستم  ناگفته هایم  را  بگویم

یا بغض می آمد سراغم ، یا نمی شد

گفتی که : تا فردا خداحافظ  ولی ، آه

آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد ؟

                                         شاعر : دوست بزرگوارم سید عباس سجادی بهار   ۱۳۷۸