است! بنده هم باورم شد و سه شنبه صبح زود به اداره آموزش دانشکده فنی رفتم. رییس اداره آموزش آقایس زارعی نامی بود که مانند معاون آموزشی، یعنی آقای دکتر نیکخواه بهرامی،مرد نازنین و نجیبی بود.خوب تحویلم گرفت؛ ولی گفت: شما باید حواس تان خیلی جمع باشد! چون اولا ما کلاس های شلوغی داریم. شش رشته(1- راه و ساختمان2- برق 3- مکانیک 4- شیمی 5- معدن 6- متالورژی) است سه کلاس شان کرده ایم و در هر کلاس صد نفر نشانده ایم! ثانیا دانشجویان ما به همان نسبت که نخبه و باهوش اند، شیطان و استاد آزار هم هستند؛ ثالثا پیش از شما سه استاد ادبیات فارسی را فراری داده اند! شما باید خیلی مواظب باشید! اینک آغاز خاطرات بنده از همان جلسه اول:
1- خودم را جمع وجور کردم و چند تا دعا خواندم و برخود دمیدم! و راه کلاس را در پیش گرفتم. همین که وارد کلاس شدم، دیدم صد نفر نوجوان که از سیمای دل آرای شان نور نبوغ و شیطنت با هم متجلی است!، گوش تا گوش در کلاس نشسته اند! به محض ورود من یکی از شیاطین از ردیف های آخر کلاس با صدای رسا گفت:صلوات بلند ختم کنید! صد نفر همصدا برایم صلوات بلند ختم فرمودند! در آن روزگاران مثل حالا نبود! صلوات فرستادن برای کسی، نشانه ریشخند و تحقیر بود! ولی بنده اصلا به روبی مبارکم نیاوردم! انگار نه انگار هیچ پیشامدی، پیش آمده است! از نفر اول و دوم و سوم به ترتیب پرسیدم: دوست عزیز! حال شما چطوره؟ حال شما خوبه؟(من همه جا دانشجو را دوست خطاب میکنم حتی دانش آموزان را هم دوست عزیز می گفتم)تعجب کردند! که من چقدر رو دارم! آنها مرا شیشکی می بندند، من از آنا به خطاب دوست عزیز احوال پرسی می کنم! بعد افزودم دوستان! کتاب که نداریم. من در این جلسه درباره یکی از این پنج موضوع به انتخاب خودتان برای شما می توانم صحبت کنم: شعر نو،شعر، سبک های ادبی،نیما و آل احمد(درباره آل احمد شایعاتی بر سر زبان ها بود که مرا مسموم کرده اند و کلاس، آماده شنیدن سخنانی درباره او بود) جو کلاس تغییر یافت! نگاه ها عوض شد: اکثریت خواستند درباره شعر نو(شعر امروز) سخن برانم. پذیرفتم و تمام یک ساعت ونیم را در آن زمینه به سخن پرداختم.در پایان کلاس، عده زیادی پای تریبون آمدند و حتی چند نفر تا در دانشکده ادبیات که بنده خودروام را آنجا پارک کرده بودم، همراهی و بدرقه ام کردند و مهر ورزیدند و از سه استاد پیشین گله کردند. که اولی از عربی های گلستان سعدی، دومی از مرزبان نامه می خواستند درس بدهند، نگذاشتم! سومی هم «قید» را از دستور برای ما برگزید که گفتم:«ما خیلی وقت است که قیدقید را زده ایم!» و اکنون خوشوقتم که شما آمده اید و زبان ما و نیاز ما را می شناسید! در دو کلاس دیگر نیز نخست صلوات، سپس دوستی به میان آمد! دوستی ای که هجده سال تمام ادامه یافت و با بسیاری از آنان هنوز هم ادامه دارد. از آن جمله اند دو عزیزی که پشت سر هم ریاست دانشگاه تهران را داشتند؛ یعنی آقایان دکتر محمدرحیمیان و دکتر رضا فرجی دانا که بر معلم سالخورده شان مهرها ورزیده و لطف ها فرموده اند، به ویژه جناب دکتر رحیمیان که شرمنده الطاف شان هستم.
2- دانشجویان دانشکده فنی بحق در ادبیات، از دانشجویان دکترای ادبیات فارسی که بنده داشته ام، برتر و با ذوق تر بودند و در همه سال ها در امتحان، بیشترشان نمره 20 داشتند و در عرض هجده سال، یک نفر در درس بنده مردودی نداشت. در همان سال نخست در آغاز سال تحصیلی در کلاسم گفتم: هر کدام از دوستان عزیز می توانند در زمینه یکی از موضوعات یا شخصیت های ادبی هر وقت که خواستند، کنفرانس بدهند و من یک تا سه نمره در امتحان به این کنفرانس ها می دهم. دستی بالا رفت و گفت: من حاضرم. گفتم: در چه زمینه ای؟ گفت: درباره شخصیت و آثار اخوان ثالث! گفتم اخوان ثالث، شاعر معاصر و زنده است و ماخذ کافی درباره او نداریم. گفت: به هر حال من حاضرم. گفتم: برای کی؟ گفت: برای هفته آینده! بر شگفتی و تحسینم افزود! هفته بعد آمد. بدون یادداشت، پشت تریبون رفت و مانند پرفسور هشترودی دست بر پشت زد! کنفرانس جانانه ای داد که برخی از نکاتش برای خود بنده هم تازگی داشت.
3- اکثر دانشجویان، انسان های با عاطفه ای بودند که پس از گذشت ده ها سال، بسیاری از آنها استادان شان، از جمله بنده را فراموش نکرده اند و همیشه و همه جا بذل احترام و محبت می کنند.
4- باهوش ترین، باذوق ترین، نخبه ترین و برگزیده ترین دانشجویان ایران بودند.
5- شیطان ترین و استاد آزارترین دانشجویان دانشگاه ها بودند. به ویژه با استادان کم سواد و بی ذوق، سرسازگاری نداشتند.
6- دانشکده فنی آبرومندترین و دانشجو دوست ترین دانشکده ها و دانشگاه ها و موسسات آموزشی ایران بود. چون هم دانشکده در تهران، پایتخت کشور بود، هم متعلق به دانشگاه تهران بود که در آن روزگار، عظمت و شان خاصی داشت و هم دوره اش نسبت به پزشکی و شاخه هایش کوتاه تر بود و جوان زودتر جذب کار می شد. از این رو مستعدترین جوانان و نوجوانان ایران، جذب آن شد. مبارزترین و انقلابی ترین دانشجویان ایران نیز بودند و هیچ حرکت و خیزش دانشجویی و سیاسی و ملی ای در ایران آغاز نمی شد و پا نمی گرفت، مگر از دانشکده فنی تهران؛ نمونه اش سه شهید شهید نخستین دانشجویی(احمد قندچی،مصطفی پاک نژاد و شریعت رضوی) است که هر سال دانشجویان همه دانشگاه ها و موسسات آموزش علی یادشان را گرامی میداشتند. پلیس با اسلحه و گاز اشک آور، دانشجو با کلوخ و سنگ! جنگی نابرابر! بنده در یکی، دو هفته نخست، اتومبیلم را جلو در ورودی این دانشکده پارک می کردم. بعد چون دیدم سنگ و کلوخ می آید و ممکن است به اتومبیل من صدمه برسد، از ترسم جلوی دانشکده ادبیات می گذاشتم و به آنجا می آمدم. من بارها ناظر زد و خورد پلیس گارد و دانشجو و قایم موشک بازی شان بودم و چندبار از دیدن آن صحنه ها اشک شوق ریختم! دانشجویان دیگر، به ویژه پزشکی ها و ادبیاتی ها کمتر با آنان همراهی و همگامی داشتند. مگر یکی، دو سال پیش از انقلاب که فارغ التحصیلان دبیرستان علوی به دانشکده ادبیات راه یافتند و به دانشجویان آنجا توان و تکان بخشیدند.
7- بنده از 9 دانشکده و مدرسه عالی و دانشگاه به دستور ساواک ممنوع التدریس بودم! از جمله از چند دانشکده دانشگاه تهران به استثنای دانشکده فنی؛ زیرا اولا اختیار در دست دانشجو بود! و ساواک زورش به دانشجویان آنجا نمی رسید! ثانیا جز بنده هیچ استادی را بچه های آنجا نمی پذیرفتند. روزی که امیر اسداله علم درگذشت، بنده فردا سر کلاس گفتم: بعضی ها هستند که در همه عمر، بهترین کاری که می کنند، این است که می میرند! از دانشجوی نیمکت جلویی پرسیدم: مانند که؟ بی درنگ گفت: مانند علم! من هم شمشیر را از رو بستم و مرثیه ای که شب دوشین برای علم سروده بودم و این بیت علامه دهخدا را در آخر تضمین کرده بودم، خواندم:« بهترین کار خواجه درهمه عمر/ هیچ دانی چه بو؟ مردن او!»
پس فردا سرهنگ اولیایی رییس ساواک دانشگاه تهران به وسیله عاملش در اداره آموزش دانشکده، پیغام داده بود:« به احمدی بگویید زیپ دهانش را بکشد!» فقط همین! در صورتی که من در دانشکده دیگر جرات خواندن چنین شعری را نداشتم و اگر می خواندم، بی درنگ اخراج یا ممنوع التدریس می شدم!
8- از پله های دانشکده بالا می رفتم. جوان 8-27 ساله و بلند بالایی از روبه رو می آمد. سلام کرد و گفت: استاد! من همه درس هایم را پاس کرده ام و تنها درس شما مانده است. تعجب کردم. چون دانشجویان، همگی فارسی را در نیم سال نخست که 17-16 هفده ساله بودند، می گرفتند و او خیلی دیر آمده بود. پرسیدم: چرا این قدر دیر؟! گفت: نبودم. گفتم: آب خنک می خوردی؟ گفت: آری! گفتم: چند سال؟ گفت: هشت سال! گفتم: اسمت چیست. گفت: سیداحمد مصطفوی کاشانی. گفتم: با آیت اله سید ابوالقاسم کاشانی نسبتی دارید؟ گفت: پسرش هستم. آخرین فرزندش. دستش را گرفتم و با هم رفتیم به اداره آموزش، پیش آقای زارعی، رییس اداره آموزش که مرد نازنینی است. گفتم: آقای زارع! یک صفحه کاغذ مارک دار لطف کنید. کاغذ را گرفتم و رویش نوشتم:« جناب آقای زارعی رییس محترم اداره آموزش؛ از آقای سیداحمد مصطفوی کاشانی، دانشجو، امتحان فارسی به عمل آمد. نمره ایشان هجده(خیلی خوب) است! حسن احمدی گیوی» دادم دست دانشجو. وقتی خواند، چنان ذوق زده شد که خواست به دست و پایم بیفتد! به ویژه دستم را ببوسد! نگذاشتم و رویش را بوسیدم و گفتم: این نمره شخصیت استوار خودتان هست که هشت سال زندان را تحمل کرده ای و از آرمان و عقیده خود چشم نپوشیده ای و تسلیم زور و ستم نشده ای! دعا و تشکر کرد و با شادمانی دنبال کارش رفت.
9- روز امتحان بود. سوال ها را داده بودم و خودم در میان چند کلاس و 300 دانشجوی حاضر در رفت و آمد بودم که احیانا پرسش یا اشکال دانشجویان را پاسخ دهم. به کلاسی رسیدم. دیدم عده ای جمع شده اند. آقای دکتر میری رییس وقت دانشکده هم بودند. ایشان همین که بنده را دیدند، گفتند: خوب شد. خود فلانی آمد. پرسیدم: چه شده؟ آقای دکتر میری گفتند: این پسر تقلب کرده! یعنی برای دانشجوی دیگری که حاضر نیست( در زندان است)، ورقه نوشته است! برخی می گویند: در درس فارسی، برخی می گویند در تمام دروس ترم محرومش کنیم. شما نظرتان چیست؟ گفتم: اگر اجازه می دهید برویم دفتر شما. آنجا تصمیم بگیریم. دو نفری به دفترش رفتیم و نشستیم. گفت: خب! نظرتان را بفرمایید. گفتم: والله! به نظر من باید به این دانشجو جایزه بدهیم! گفت: شوخی نکنید. گفتم: شوخی نمی کنم. عقیده ام است! این دانشجو به قدری اهل ایثار و فداکاری است که سرنوشت خودش را برای دوست دربندی که به ناحق گرفتار است به خطر انداخته تا شاید بتواند کمک ناچیزی به او برساند! این فداکاری، جایزه می خواهد نه کیفر! من این سخن را چنان با صداقت و صراحت و شهامت بیان کردم که آقای دکتر میری به شدت تحت تاثیر قرار گرفت! و دست مرا گرفت و برد به آن کلاس و به مسوول جلسه گفت: فلانی هر طور مصلحت بداند و دستور دهد عمل کنید و خود رفت. هر دو ورقه را از دست مسوول گرفتم. ورقه دانشجویی زندانی را پاره کردم و در سطل اشغال انداختم!
10- در پایان اضافه می کنم: اگر کسی از من بپرسد: در مدت 61 سال معلمی، بهترین دانشجویان شما که ها بوده اند؟ می گویم: اول دانشجویان دانشکده فنی دانشگاه تهران و بعد دانشجویان مدرسه عالی بازرگانی( دانشگاه علامه)
11- در آغازه های دهه 50، رفراندومی از 300 نفر دانشجوی سه کلاس آن سال به عمل آوردم، تحت عنوان « از میان گویندگان گذشته و معاصر، چهار شاعر محبوب خود را به ترتیب نام ببرید » اکثریت قریب به اتقاق شان (از 270 نفر دانشجویان حاضر،245 نفر) حافظ را محبوب ترین شاعر خود معرفی کرده بودند و آن، نظر درست و سنجیده ای بود؛ چه ملت ایران، خواجه آسمانی را بیش از همه شاعران دوست دارند؛ حتی بیش از فردوسی و مولوی و سعدی.