این قطعه شعر را استاد بزرگوار و ادب پرور و دوست دانشورم جواد معراجی سروده و به روح استاد احمدی گیوی هدیه کرده است:
قطعه اي در سوگ استاد مسلّم عرصه دانش و معرفت
زنده ياد دكتر حسن احمدي گيوي
شمع خاموش
جلوه اي از نور بودي در سپهر معرفت
مهر بودي ، ماه بودي يا ستاره ، احمدي
گوهري بودي يگانه ، در دل كان ادب
گنج آثارت ، گواه اين اشاره ، احمدي
رخ كشيدي در نقاب خاك سرد اي سرخ گل
حيف نيست امكان ديداري دوباره ، احمدي
در غم خاموشي شمع وجودت نازنين
غير غم خوردن نداريم راه چاره ، احمدي
ياد بادا چهره ي خندانت اي استاد پير
مرگ تو مانند اخگر ، پر شراره ، احمدي
مي گدازيم جان خود را در ميان سوز و آه
شاهد ما سينه هاي پاره پاره ، احمدي
نكته هاي جانفزايت زينت دل هاي ما
پندهايت گوش دل را گوشواره ، احمدي
با نگاه گرم و مهر آميز و سحر انگيز خود
مي نمودي دوستانت را نظاره ، احمدي
حرف هايت دلنشين و هم بليغ و هم فصيح
گاه گاهي با زبان استعاره ، احمدي
با محبت مي نمودي نرم ، در هر عرصه اي
قلبهاي سخت همچون سنگ خاره ، احمدي
گوي سبقت مي ربودي از رقيبان در عمل
مركب چوگان دانش را سواره ، احمدي
« فايقم » ، من ريزه خوار سفره ي علم توام
نام نيكت زيب قلب ريزه خواره ، احمدي

جواد معراجي لرد « فايق خلخالي »
از شاگردان آن استاد فرهيخته