واژه هايي چون : لباس عرياني ، خالي پر از هيچ ، خوب زشت و... ظاهرا با هم متناقص هستند اما در كنار هم مفهومي حقيقي را مي رسانند.

باقي آن گه شوم كز خويشتن يابم فنا               مرده اكنونم كه نقش زندگي دارم كفن –خاقاني

آنگاه باقي و جاودان مي باشم كه فنا شوم

باقي و جاودان شدن در عين فنا شدن ظاهرا با هم متناقص است اما حقيقت اين است كه انسان زماني به جاودانگي مي رسد كه از ماديات و جسم مادي فنا شود .

اين قصه عجب شنو از بخت واژگون        ما رابكشت يار به انفاس عيسوي –حافظ

دم عيسي زنده كننده است نه كشنده ! اما حافظ با كلام زندگي بخش معشوق مي ميرد يعني خود را نمي بيند و به هر طرف كه رو مي كند روي او مي بيند.

هست چهل سال كه مي پوشمش             كهنه نشد جامه ي عريانم – كليم كاشاني

لباس شاعر عرياني است و عرياني و لباس پوشيدن به ظاهر همديگر را نقض مي كنند اما نه همين لباس زيباست نشان آدميت .

هر كه در اين پرده نظر گاه يافت                   از جهت بي جهتي راه يافت – نظامي

هيچ راهي بي جهت نيست و رو به مقصدي دارد اما به قول نظامي راه خدا راهي است كه به هيچ سمت و سويي نباشد.

خلقي به دور گردون ، مخمور و مست وهم اند            اين خالي پر از هيچ پيمانه ي كه باشد- بيدل

 هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي                        من درميان جمع و دلم جاي ديگر است – سعدي

ساز او باران ، سرودش باد/ جامه اش شولاي عرياني است – اخوان ثالث

از تهي سرشار جويبار لحظه هاست – م. اميد

كنارنام تو لنگر گرفت كشتي عشق                 بيا كه دردلم آرامشي است طوفاني – قيصر امين پور