حدیث خون سیاوش . . .
مقدمه
چه بهاري است، خدا را كه در اين دشت ملال
لاله ها آينه خون سياووشانند
(شفيعي كدكني 301:1376)
كوي سياورشن اگر چه از به روايت فردوسي از شاهان ايران نبود ولي در اوستا به عنوان كوي ؛ يعني شاه ياد شده است. بنا براين احتمالا او يكي از شاهان مقتدر پس از كي كاووس و كي خسرو بوده است كه در نواحي شرق ايران حكومت مي كرده است . مادرش از بستگان گرسيوز و به روايتي دختر گرسيوز بوده است.
در اوستا از او به عنوان سياورشن ياد شده است كه سيا به معني سياه و ارشن ؛ يعني حيوان نر بنابراين بنا بر سنت ايرانيان قديم بايد آن را "دارنده ي اسب سياه گشن"؛معني كرد .(يشتها،پورداود،ج2ص226و234)
اين نام در پهلوي سياووش يا سياوخش آمده است و در شاهنامه ي حكيم طوس صاحب اسبي است از نژاد تازي به نام شبرنگ بهزاد.( صفا،ذبيح الله،ص512)
در يشت 9 از يشت هاي اوستا آمده است:«سياورشن دلير به خيانت كشته شد و پسرش كيخسرو انتقام پدر را از كشنده اش افراسياب توراني گرفت».
همچنين در فقره ي سوم از يشت بيست و سوم (آخرين پيغامبر زردتشت)به دعا آمده است:«كاش كه چون كوي سياورشن زيبا و بي نقص باشي».
در بسياري از منابع مذهبي و تاريخي مانند دينكرت و مينوي خرد سياووش را باني گنگ دژ معرفي كرده اند.
بنابر نقل بندهشن و دينكرت رستاخيز ايران از اين دژ آغاز خواهد شد زيرا خورشيد چهر يكي از پسران زردتشت در آن جا سكونت دارد و از آن جا لشكر پشوتن را به واپسين نبرد(جنگ آخرالزمان )راهنمايي خواهد كرد.
در بندهشن آمده است:« گنگ دژ هميشه بهار است ابتدا بر سر ديوان بود كيخسرو انرا بر زمين نشاند و آن جا هفت ديوار است . زرين و سيمين و پولادين و برنجين و آهنين و ابگينگين و كاسگينين با هفتصد فرسنگ راه اندر ميان . پانزده در بدان است كه دري به در ديگر اسب بيست و دو روز بهاري و پانزده روز تابستاني شايد شدن.»(بندهشن فصل 1 ،فقرات 6-12)
ودر كتاب روايت پهلوي نيز همين موضوع اشاره شده است و ذكر گرديده است كه:« پادشاه آن پشوتن جاودان و فرتوت ناشدني است و ساكنان گنگ همواره خرم سرافراز و ديندار و نيكو كارند»(نقل از كتاب كانيان تاليف كريستن سن ص 82-84)
گنگ دژ را فردوسي چند بار «سياش كرد » خوانده است مثلا در اين بيت:
برفتند سوي سياووش كرد چو آمد دو تن را دل و هوش گرد
دار مستتر بنا بر قراين محل گنگ دژ را بخارا يا خوارزم دانسته است.(صفا،ذبيح الله ،ص515)
«از اين روي بايد داستان سياوش را در شاهنامه ماخوذ از داستان مدون و مرتبي دانست كه در شاهنامه ي ابومنصوري موجود بوده است زيرا داستان سياوش در غرراخبار ثعالبي نيز شباهتي تام به شاهنامه دارد و چنانكه
مي دانيم ماخذ اساسي و مهم ثعالبي هم شاهنامه ي ابومنصوري بوده است».( صفا،ذبيح الله،ص515)
سياوش در شاهنامه از شاهزادگاني است كه به دليل داشتن جايگاه ويژه اساطيري، همواره دستخوش دگرگوني هايي بوده كه بيانگر گستردگي شخصيت وجودي او در حوزه هاي گوناگون است.
او در فضاي رمزآميز و ابهام آلود اسطوره ايزدي، وظيفه اي خاص وتعريف شده دارد. سياوش بايد يكبار بميرد تا بتواند زندگي در افقي ابدي و بي پايان را دوباره تجربه كند.
او نماينده طبيعت و به نوعي مسئول رويش و رشد گياهان پس از افسردگي دانه در زير زمين است، بنابراين با مرگ در پاييز و زندگي دوباره اش در موسم بهار، كاركردي ويژه همچون ديگر خدايان اساطيري مي يابد.
برپايه نظرات دكتر بهار، بن مايه اصلي اين داستان، همان مرگ و زندگي دوباره طبيعت به شكر خدا بر روي زمين و شهادت و باززايي اوست. وي به همين دليل سياوش را “خداي شهيدشونده نباتي” مي داند و بر اين باور است كه اقوام كشاورز دوران باستان با ديدن رويش و رشد گياه در زماني خاص وخشك شدن آن در مرحله بعد به اين نتيجه رسيدند كه تا گياه به نيستي نرود، در هنگام بهار دوباره سبز نخواهد شد.
اين باور كه مبناي زندگي كشاورزي آنان و از اصول اوليه زيستي شان به شمار مي آمد، در جهان بيني و ايدئولوژي فكري شان نسبت به جهان پيرامون، تاثير مي گذاشت، بدين ترتيب كه براي گياهان و زندگي نباتي، خداياني قائل بودند كه به تدريج آنها را به سوي تعميم اين امر به سمت مردگان خود سوق مي داد.
درواقع وحدت بنيادي مرگ و زندگي در انديشه انسان پيش از تاريخ، صورتي اسطوره اي پيدا كرد كه به نوعي كهن الگوي ايجاد ازد نباتي در تمدن هاي گوناگون در طول تاريخ انجاميد.
براساس اين ديدگاه كه زماني باوري راسخ و استوار بوده است، خداي باروركننده مي ميرد و در زمين نيست مي شود، اما پس از سير تحولاتي كه الزاما اسطوره اي است، در هنگام بهار دوباره به طبيعت باز مي گردد. (بهار 211 :215-1373 و بهار 398 :399-1378)
اين خداي بركت بخش و زندگي مداردر ورود به حماسه، به شاهزاده و پهلواني تبديل مي شود كه براي تحقق بخشيدن به خويشكاري خويش كه فراهم آوردن زمينه مناسب براي ظهور آرماني ترين پادشاه شاهنامه- كي خسرو- است، آفريده مي شود.
او با طالعي كه ستاره شناسان درباره كاووس برآشفته بودنش گواهي مي دهند و سرنوشتي از پيش تعيين شده، به سوي مرگي حركت مي كند كه دست اندركاران زيادي در دو سرزمين ايران وتوران دارد.
پدرش كاووس، نامادري اش سودابه، دشمنان دوست نمايش گرسيوز و افراسياب و تقديري مقدر كه همواره با اوست، همگي دست به دست هم داده تا فاجعه مرگ او را رقم زنند.
سياوش در شاهنامه مي ميرد، اما باز هم ارتباطش با گياه، كه نماد زندگي و تداوم است از بين نمي رود زيرا پس از مرگ از خونش گياهي مي رويد كه به درخت تبديل مي شود و عكس او بر برگ هايش نمايان مي گردد. آن گياه را مي توان نمونه و نمادي از فرزند او كي خسرو دانست كه سر انجام از بين برنده و نابودكننده دشمن ديرينه ايرانيان يعني افراسياب است.
داستان سياوش به روايت بزرگ حكيم طوس
يافتن طوس و گيو مادر سياوش را
|
به گفتار دهقان کنون بازگرد |
|
نگر تا چه گوید سراینده مرد |
|
چنین گفت موبد که یک روز طوس |
|
بدانگه که برخاست بانگ خروس |
|
خود و گیو گودرز و چندی سوار |
|
برفتند شاد از در شهریار |
|
بران بیشه رفتند هر دو سوار |
|
بگشتند بر گرد آن مرغزار |
|
به بیشه یکی خوب رخ یافتند |
|
پر از خنده لب هر دو بشتافتند |
|
به دیدار او در زمانه نبود |
|
برو بر ز خوبی بهانه نبود |
|
بدو گفت من خویش گرسیوزم |
|
به شاه آفریدون کشد پروزم |
|
سخنشان به تندی بجایی رسید |
|
که این ماه را سر بباید برید |
|
میانشان چو آن داوری شد دراز |
|
میانجی برآمد یکی سرفراز |
|
که این را بر شاه ایران برید |
|
بدان کاو دهد هر دو فرمان برید |
|
نگشتند هر دو ز گفتار اوی |
|
بر شاه ایران نهادند روی |
|
تولد و پرورش يافتن به دست تهمتن
بسی برنیآمد برین روزگار |
|
که رنگ اندر آمد به خرم بهار |
|
جدا گشت زو کودکی چون پری |
|
به چهره بسان بت آزری |
|
بگفتند با شاه کاووس کی |
|
که برخوردی از ماه فرخندهپی |
|
یکی بچهی فرخ آمد پدید |
|
کنون تخت بر ابر باید کشید |
|
جهان گشت ازان خوب پر گفت و گوی |
|
کزان گونه نشنید کس موی و روی |
|
جهاندار نامش سیاوخش کرد |
|
برو چرخ گردنده را بخش کرد |
|
چنین تا برآمد برین روزگار |
|
تهمتن بیامد بر شهریار |
|
چنین گفت کاین کودک شیرفش |
|
مرا پرورانید باید به کش |
|
چو دارندگان ترا مایه نیست |
|
مر او را بگیتی چو من دایه نیست |
|
تهمتن ببردش به زابلستان |
|
نشستنگهش ساخت در گلستان |
|
سواری و تیر و کمان و کمند |
|
عنان و رکیب و چه و چون و چند |
|
نشستنگه مجلس و میگسار |
|
همان باز و شاهین و کار شکار |
|
ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه |
|
سخن گفتن ززم و راندن سپاه |
|
هنرها بیاموختش سر به سر |
|
بسی رنج برداشت و آمد به بر |
|
دام عشق سودابه
سیاوش چنان شد که اندر جهان |
|
به مانند او کس نبود از مهان |
|
برآمد برین نیز یک روزگار |
|
چنان بد که سودابهی پرنگار |
|
ز ناگاه روی سیاوش بدید |
|
پراندیشه گشت و دلش بردمید |
|
سرباز زدن سياوش از تقاضاي نابخردانه ي سودابه مرا موبدان ساز با بخردان |
|
بزرگان و کارآزموده ردان |
|
دگر نیزه و گرز و تیر و کمان |
|
که چون پیچم اندر صف بدگمان |
|
دگرگاه شاهان و آیین بار |
|
دگر بزم و رزم و می و میگسار |
|
چه آموزم اندر شبستان شاه |
|
بدانش زنان کی نمایند راه |
|
که من بر دل پاک شیون کنم |
|
به آید که از دشمنان زن کنم |
|
شنیدستم از نامور مهتران |
|
همه داستانهای هاماوران |
|
که از پیش با شاه ایران چه کرد |
|
ز گردان ایران برآورد گرد |
|
گذر از آتش. . . چنین گفت موبد به شاه جهان |
|
که درد سپهبد نماند نهان |
|
چو خواهی که پیدا کنی گفتوگوی |
|
بباید زدن سنگ را بر سبوی |
|
مگر کاتش تیز پیدا کند |
|
گنه کرده را زود رسوا کند |
|
نهادند بر دشت هیزم دو کوه |
|
جهانی نظاره شده هم گروه |
|
گذر بود چندان که گویی سوار |
|
میانه برفتی به تنگی چهار |
|
بدانگاه سوگند پرمایه شاه |
|
چنین بود آیین و این بود راه |
|
وزان پس به موبد بفرمود شاه |
|
که بر چوب ریزند نفط سیاه |
|
بیآمد دو صد مرد آتش فروز |
|
دمیدند گفتی شب آمد به روز |
|
سراسر همه دشت بریان شدند |
|
بران چهر خندانش گریان شدند |
|
سیاوش بیامد به پیش پدر |
|
یکی خود زرین نهاده به سر |
|
هشیوار و با جامهای سپید |
|
لبی پر ز خنده دلی پرامید |
|
یکی تازیی بر نشسته سیاه |
|
همی خاک نعلش برآمد به ماه |
|
پراگنده کافور بر خویشتن |
|
چنان چون بود رسم و ساز کفن |
|
سیاوش بدو گفت انده مدار |
|
کزین سان بود گردش روزگار |
|
سر پر ز شرم و بهایی مراست |
|
اگر بیگناهم رهایی مراست |
|
ور ایدونک زین کار هستم گناه |
|
جهان آفرینم ندارد نگاه |
|
به نیروی یزدان نیکی دهش |
|
کزین کوه آتش نیابم تپش |
|
سیاوش سیه را به تندی بتاخت |
|
نشد تنگدل جنگ آتش بساخت |
|
ز هر سو زبانه همی برکشید |
|
کسی خود و اسپ سیاوش ندید |
|
یکی دشت با دیدگان پر ز خون |
|
که تا او کی آید ز آتش برون |
|
چو او را بدیدند برخاست غو |
|
که آمد ز آتش برون شاه نو |
|
چنان آمد اسپ و قبای سوار |
|
که گفتی سمن داشت اندر کنار |
|
چو بخشایش پاک یزدان بود |
|
دم آتش و آب یکسان بود |
|
چو از کوه آتش به هامون گذشت |
|
خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت |
|
سواران لشکر برانگیختند |
|
همه دشت پیشش درم ریختند |
|
یکی شادمانی بد اندر جهان |
|
میان کهان و میان مهان |
|
همی داد مژده یکی را دگر |
|
که بخشود بر بیگنه دادگر |
|
همی کند سودابه از خشم موی |
|
همی ریخت آب و همی خست روی |
|
چو پیش پدر شد سیاووش پاک |
|
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک |
قتل سياووش به بي گناهي
|
بدو گفت چون تیره شد روی کار |
|
نشاید شمردن به بد روزگار |
|
سیاوش نکرد ایچ بر کس نگاه |
|
پذیره نیامد مرا خود به راه |
|
سخن نیز نشنید و نامه نخواند |
|
مرا پیش تختش به زانو نشاند |
|
ز ایران بدو نامه پیوسته شد |
|
به مادر همی مهر او بسته شد |
|
سپاهی ز روم و سپاهی ز چین |
|
همی هر زمان برخروشد زمین |
|
تو در کار او گر درنگ آوری |
|
مگر باد زان پس به چنگ آوری |
|
و گر دیر گیری تو جنگ آورد |
|
دو کشور به مردی به چنگ آورد |
|
مرا زندگانی سرآید همی |
|
غم و درد و انده درآید همی |
|
چنین است کار سپهر بلند |
|
گهی شاد دارد گهی مستمند |
|
گر ایوان من سر به کیوان کشید |
|
همان زهر گیتی بباید چشید |
|
اگر سال گردد هزار و دویست |
|
بجز خاک تیره مرا جای نیست |
|
ز شب روشنایی نجوید کسی |
|
کجا بهره دارد ز دانش بسی |
|
ترا پنج ماهست ز آبستنی |
|
ازین نامور گر بود رستنی |
|
درخت تو گر نر به بار آورد |
|
یکی نامور شهریار آورد |
|
سرافراز کیخسروش نام کن |
|
به غم خوردن او دل آرام کن |
|
چنین گردد این گنبد تیزرو |
|
سرای کهن را نخوانند نو |
|
ازین پس به فرمان افراسیاب |
|
مرا تیرهبخت اندرآید به خواب |
|
ببرند بر بیگنه بر سرم |
|
ز خون جگر برنهند افسرم |
|
نه تابوت یابم نه گور و کفن |
|
نه بر من بگرید کسی ز انجمن |
|
و فاجعه رخ مي نمايد . . . نهادند بر گردنش پالهنگ |
|
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ |
|
دوان خون بران چهرهی ارغوان |
|
چنان روز نادیده چشم جوان |
|
برفتند سوی سیاووش گرد |
|
پس پشت و پیش سپه بود گرد |
|
چنین گفت سالار توران سپاه |
|
که ایدر کشیدش به یکسو ز راه |
|
کنیدش به خنجر سر از تن جدا |
|
به شخی که هرگز نروید گیا |
|
بریزید خونش بران گرم خاک |
|
ممانید دیر و مدارید باک |
|
بفرمود پس تا سیاووش را |
|
مرآن شاه بیکین و خاموش را |
|
که این را بجایی بریدش که کس |
|
نباشد ورا یار و فریادرس |
|
سرش را ببرید یکسر ز تن |
|
تنش کرگسان را بپوشد کفن |
|
بباید که خون سیاوش زمین |
|
نبوید نروید گیا روز کین |
|
گرسیوز آن خنجر آبگون |
|
گروی زره بستد از بهر خون |
|
بیفگند پیل ژیان را به خاک |
|
نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک |
|
یکی تشت بنهاد زرین برش |
|
جدا کرد زان سرو سیمین سرش |
|
بجایی که فرموده بد تشت خون |
|
گروی زره برد و کردش نگون |
|
یکی باد با تیره گردی سیاه |
|
برآمد بپوشید خورشید و ماه |
|
همی یکدگر را ندیدند روی |
|
گرفتند نفرین همه بر گروی |
|
ز خان سیاوش برآمد خروش |
|
جهانی ز گرسیوز آمد به جوش |
|
ز سر ماهرویان گسسته کمند |
|
خراشیده روی و بمانده نژند |
|
همه بندگان موی کردند باز |
|
فرنگیس مشکین کمند دراز |
|
برید و میان را به گیسو ببست |
|
به فندق گل ارغوانرا بخست |
|
به آواز بر جان افراسیاب |
|
همی کرد نفرین و میریخت آب |