تبليغاتX
درس نامه های ادبیات

درس نامه های ادبیات

درس نامه هایی برای دانشجویانم

شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،
وقتی می‌خواند نمی شنیدم...

وقتی دیدم که نبود...
وقتی شنیدم که نخواند...!

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال،
در برابرت، می جوشد و می خواند و می نالد،
تشنه آتش باشی و نه آب ...

و چشمه که خشکید،
 چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد
و به هوا رفت،
و آتش، کویر را تافت
و در خود گداخت
و از زمین آتش روئید
و از آسمان بارید

تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش،
 و بعد ِعمری گداختن
از غم ِنبودن کسی که،
 تا بود،
از غم نبودن تو می‌گداخت.

و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را،
در غربت این آسمان و زمین بی‌درد،
دردمند میدارد و نیازمند
بیتاب یکدیگر میسازد،
دوست داشتن است.

و من در نگاه تو،
ای خویشاوند بزرگ من،
ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود
و در ارتعاش پراضطراب سخنت،
شوق فرار پدیدار
دیدم که تو تبعیدی این زمینی!

و اکنون تو با مرگ رفته‌ای ومن اینجا
تنها به این امید دم میزنم
که با هر نفسی گامی به تو نزدیک تر می شوم...

و این زندگی من است.

دکتر علی شریعتی


نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:18 توسط سعید احدزاده|

ناله مرغ اسير(عرف قزوینی)

 

  ناله ی مرغ اسير اين همه بهر وطن است             مسلک* مرغ  گرفتار  قفس ، هم چو  من  است

  همّت   از  باد  سحر  می  طلبم  گر  ببرد               خبر ازمن به  رفيقی  که  به  طرف * چمن  است

   فکری ای  هم وطنان  در ره آزادی خويش               بنماييد   که   هر  کس   نکند   مثل   من   است

  خانه ای  کاو  شود  از دست  اجانب* آباد               ز اشک ويران کنش آن خانه که بيت الحزن*است

   جامه ای کاو نشود غرقه به خون بهر وطن              بدر آن  جامه  که  ننگ  تن  و کم  از   کفن  است

  آن کسی را که دراين ملک سليمان کرديم              ملّت  امروز   يقين   کرد   که   او   اهرمن   است

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 22:23 توسط سعید احدزاده|


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 15:16 توسط سعید احدزاده|

سیمین دانشور بانوی نویسندگی ایران،روایتگر حدیث خون سیاوش،یادگار جلال آل احمد .............. عروج کرد

خبر سهمگین است و رنج آور مخصوصا اگر عاشقش باشی ضایعه ای بزرگ برای ادب و فرهنگ ایران زمین

گر چه استادمان این نازنین مادر گرانسنگ در دوران حیات خود هم آنچنان که باید شناخته نشد دردهایش را کمتر کسی فهمید

هنوز در گوشم می نوازد :شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه چین ها بیاید .................. هنوز صدای ضجه های زری را را می شنوم .............بوی خون یوسف می آید .........ماری بر روی سینه ام چنبره زده است ............. باید بروم  همه ی شاگردان استاد راهی تهران شده اند هوا بس ناجوانمردانه سرد است اما غم نبودن استاد سردترم می کند  من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهد شد صدای مادرانه ای در گوشم می نوازد : پسرم ..........

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 15:4 توسط سعید احدزاده|


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ترجمه متن زیبا و پرمعنی فوق را به فارسی هم بخوانید :
ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم،
سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،
بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،
سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،
سپس می تونستم به کار برگردم اما برای بازنشستگی تلاش کردم،
اما اکنون که در حال مرگ هستم،
ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 13:38 توسط سعید احدزاده|

پس کجاست؟
چند بار
خرت و پرت های کیف باد کرده را
زیر و رو کنم:
پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارت های اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام ...
پس کجاست؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم:
چند تا بلیط تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خواروبار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست؟

یادداشت های درد جاودانگی؟

امین پور - قیصر

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 19:0 توسط سعید احدزاده|

حالا جدایی نادر از سیمین فرهادی در رقابت اسکار است اول اینکه حتما فیلم را برای بار چندم هم که شده ببینید و بعد این که:

لطفا به لینک زیر رفته و در دو بخش فیلم های خارجی و فیلمنامه به جدایی نادر از سیمین رای بدید .

ابتدا به لینک زیر رفته و از بخش فیلم های زبان خارجی  به Sepration رای دهید.

لینک نظر سنجی

لطفا اطلاع رسانی کنید تا با مشارکت ما  این فیلم ایرانی در اسکار منتخب ششود.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 19:54 توسط سعید احدزاده|

از دوست فرهیخته و دانش پرورم جواد معراجی لرد:

کاش می شد با ستاره حرف زد               با زبان پاره پاره حرف زد

از غم و شادی و از یاس امید                  از هزاران راه چاره حرف زد

                          ××××××××××××

کاش می شد چاره اندیشی نمود            یک گشایش بر امور بسته داد

از دل آزاری حذر کرد الحذر                       التیامی بر درون خسته داد

(کوچه باغ آرزو : دفتر شعر جواد معراجی ،انتشارات بلور 1380)


نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 11:28 توسط سعید احدزاده|

ما را به یک کلاف به یک نان فروختند

ما را فروختند و چه ارزان فروختند

اندوه و درد ازاین که خداناشناس ها

ما را چقدر مفت به شیطان فروختند

ای یوسف عزیز ! تو را مصریان مرا

بازاریان مومن ایران فروختند

یک عده خویش را پس پشت کتاب ها

یک عده هم کنار خیابان فروختند

بازار مرده است ولی مومنین چه خوب

هم دین فروختند هم ایمان فروختند

بازاریان چرب زبان دغل به ما

بوزینه را به قیمت انسان فروختند

وارونه شد قواعد دنیا مترسکان

جالیز را به مزرعه داران فروختند !

نقل از :http://www.sangcheeen.blogfa.com /وبلاگ سعید بیابانکی

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 21:14 توسط سعید احدزاده|

هر کسی توتمی دارد!

که با آن عشق می ورزد، دوست می دارد، می پرستد، مینالد، دعا می کند، می گرید، اشک می ریزد، انتظار می کشد، صبر می کند، اخلاص می ورزد، ارزش می نهد، درد می کشد، رنج میبرد، ایثار می کند، می گدازد.

از او زیبائی هایی را که طبیعت ندارد، نیکی هایی را که منطق نمی فهمد، قداستی را که از جنس این دنیا نیست

الهام می گیرد، می آموزد، می نوشد، در ذرات خود حلول می دهد، و به وجدان محتاج و تشنه اش می کند، به او ایمان دارد، بر او نماز می‌برد ، غرور پولادینش را (که سر به هیچ اقتداری فرود نیاورده است) مغرورانه بر قامت والای او می شکند

و اسماعیل نان، مقام، جان و حتی نام خویش را، در مهراب خاطر او، به تیغ بیتابی، قربانی می کند،
 و پس از طواف " یکتوئی " ، نماز " یکتائی " ، سعی "بی توئی"، آنگاه ، هجرت بسوی او ، گذشته از " شور شناختنش " ، " شعور فهمیدنش " ، رسیده تا آخرین منزل حجش ، در "‌منی‌"ی عشق او، "جشن خون" خویش را می گیرد و در پای او، تا بام بلند " شهادت " صعود می کند ، و به معراج مرگ سرخ می رود، و از سدرة المنتهی‌ی " ایثار " می گذرد، و برای حیات دیگری، در خون خود غوطه می خورد و در گودی قتلگاه خویش سر فرو می برد و بر دو پهلویش، دو شهپر شوق، از اخلاص و ایثار می روید و به سوی خدا پر می گشاید!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 20:58 توسط سعید احدزاده|


مطالب پيشين
» کویر دکتر شریعتی
»
»
» وای استاد مهراندیش ما ..................
» وقتی زندگی کردن فراموش میشه . . .
» روزهای تکرار . . .
» رای برای اسکار
» کاش می شد. . .
» بازار .....(سعید بیابانکی)
» قلم توتم من است . . . (دکتر علی شریعتی)
Design By : ParsSkin.com