درس نامه های ادبیات- احدزاده کلوری

درس نامه هایی برای دانشجویانم

کجاست لیلی ......................

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت 22:3 توسط سعید احدزاده کلوری|

(دستور زبان عشق) قیصر امین‌پور
دست عشق از دامن دل دور باد!// می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد// که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!// باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را// بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را// در کف مستی نمی‌بایست داد

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 13:32 توسط سعید احدزاده کلوری|


این روزها روزهای دلتنگی است . . .     (رشت 26 دی 92)

روزهای نبودن است . . .

روزهای گم شدن است . . .

نبودن تو . . .

گم شدن من . . .

این روزها خالیم ، خالی از حسد ، خالی از بغض، خالی از عشق ...

و حتی خالی از زندگی . . .

خالی از فرهاد، خالی از شیرین

خالی از شیرینی. . .

این روزها دورم . . .

از مجنون ، از مجنونی ، از شیدایی

دورم . . . از خودم ، از مجنون ، از لیلا . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 23:50 توسط سعید احدزاده کلوری|


دوست خوب و همشهری تازنینم جناب سید عباس سجادی پس از افتخار انتصاب به عنوان مشاور وزیر ارشاد به عنوان مجری برتر صدا و سیما در عرصه هنر شد این افتخار به اندازه سید عباس ما را نیز خوشحال کرد امیدواریم همیشه بدرخشد چرا که حق اوست . این حسن تدبیر زمینه ساز امید خواهد بود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 23:32 توسط سعید احدزاده کلوری|

ســـن ياريمين قاصدي سـن ايلش ســنه چــــاي دئميشم

خـــياليني گــــوندريب ديــــر بسكي من آخ ، واي دئميشم

آخ گئجه لَـــر ياتمـــــاميشام مــن سنه لاي ، لاي دئميشم

ســـن ياتالــي ، مـن گوزومه اولـــدوزلاري ســـاي دئميشم

هــر كـــس سنه اولدوز دييه اوزوم ســــــــــنه آي دئميشم

سننن ســـورا ، حــــياته من شـيرين دئسه ، زاي دئميشم

هــر گوزلدن بيــر گـــول آليب ســن گـــوزه له پاي دئميشم

سنين گـــون تــك باتماغيوي آي بـــاتـــانـا تــــاي دئميشم

اينــدي يــايــا قــــيش دئييرم ســـابق قيشا ، ياي دئميشم

گــاه تــوييوي ياده ســــاليب من ده لي ، ناي ناي دئميشم

ســونــــرا گئنه ياســه باتيب آغــــلاري هاي هاي دئميشم

عمـــره ســورن من قره گون آخ دئــمــيشم ، واي دئميشم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 20:17 توسط سعید احدزاده کلوری|

16 آذر روز دانشجو را به همه ی دانشجویان وطنم و مخصوصا دانشجویان(همکلاسی ها) خودم تبریک می گویم.

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 20:13 توسط سعید احدزاده کلوری|



خوان هشتم را

      من روایت می کنم اکنون ...

همچنان میرفت و می آمد.

همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد:

قصه است این ، قصه ، آری قصه ی درد است

شعر نیست،

این عیار مهر و کین و مرد و نامرد است

بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست

هیچ- همچون پوچ- عالی نیست

این گلیم تیره بختیهاست

خیس خون داغ رستم و سیاوش ها ،

روکش تابوت تختی هاست

اندکی استاد و خامش ماند

پس هماوای خروش خشم ،

با صدایی مرتعش لحنی رجز مانند و دردآلود، خواند  :

آه ، دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر ،

شیر مرد عرصه ناوردهای هول ،

پور زال زر جهان پهلو ،

آن خداوند و سوار رخش بی مانند ، آن که هرگز

-چون کلید گنج مروارید

گم نمی شد از لبش لبخند ،

خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان،

خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند

آری اکنون شیر ایرانشهر

تهمتن گرد سجستانی

کوه کوهان، مرد مردستان، رستم دستان ،

در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،

کشته هرسو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر،

چاه غدر ناجوانمردان

چاه پستان ، چاه بی دردان ،

چاه چونان ژرفی و پهناش ، بی شرمیش ناباور

و غم انگیز و شگفت آور.

آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند.

در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود

پهلوان هفت خوان اکنون

طعمه دام و دهان خوان هشتم بود

و می اندیشید

که نباید بگوید هیچ

بس که بی شرمانه و پست است این تزویر.

چشم را باید ببندد،تا نبیند هیچ

....................

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 22:32 توسط سعید احدزاده کلوری|


هر کسی توتمی دارد!

که با آن عشق می ورزد، دوست می دارد، می پرستد، مینالد، دعا می کند، می گرید، اشک می ریزد، انتظار می کشد، صبر می کند، اخلاص می ورزد، ارزش می نهد، درد می کشد، رنج میبرد، ایثار می کند، می گدازد.

از او زیبائی هایی را که طبیعت ندارد، نیکی هایی را که منطق نمی فهمد، قداستی را که از جنس این دنیا نیست

الهام می گیرد، می آموزد، می نوشد، در ذرات خود حلول می دهد، و به وجدان محتاج و تشنه اش می کند، به او ایمان دارد، بر او نماز می‌برد ، غرور پولادینش را (که سر به هیچ اقتداری فرود نیاورده است) مغرورانه بر قامت والای او می شکند

و اسماعیل نان، مقام، جان و حتی نام خویش را، در مهراب خاطر او، به تیغ بیتابی، قربانی می کند،
 و پس از طواف " یکتوئی " ، نماز " یکتائی " ، سعی "بی توئی"، آنگاه ، هجرت بسوی او ، گذشته از " شور شناختنش " ، " شعور فهمیدنش " ، رسیده تا آخرین منزل حجش ، در "‌منی‌"ی عشق او، "جشن خون" خویش را می گیرد و در پای او، تا بام بلند " شهادت " صعود می کند ، و به معراج مرگ سرخ می رود، و از سدرة المنتهی‌ی " ایثار " می گذرد، و برای حیات دیگری، در خون خود غوطه می خورد و در گودی قتلگاه خویش سر فرو می برد و بر دو پهلویش، دو شهپر شوق، از اخلاص و ایثار می روید و به سوی خدا پر می گشاید!

هر کسی توتمی دارد و توتم هر کسی " ذکر " آدم بودن او است ، یادگار بهشت آدم ، یادآور هبوط و نالان غربت کویر .

هر کسی توتمی دارد و توتم هر کسی خویشاوند آن منِ بهشتی او است ، بازمانده آن منی که در " زندگی " به " شهادت " رسیده است ، در هیاهوی زاغان پلید و حریص و لجن خوار " روزمرگی " ، خاموش گشته است و در نمایش مهوع زمین و آتش بازی فریبنده زمانه ، فراموش شده است .

هر کسی توتمی دارد و توتم هر کسی یادآور آن است که روزی او نیز آدمی بوده است و نشانه آن که هنوز می تواند بپرستد ، می تواند خود برای دیگری باشد ، می تواند عشق بورزد ، از سود و صلاح و واقعیت فراتر رفته است و می تواند معنی ارزش ، حقیقت و آرمان را فهم کند . حتی می تواند تا " ایثار " اوج گیرد .

بهرحال ، هر کسی توتمی دارد ، و توتم من " قلم " است .

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 22:29 توسط سعید احدزاده کلوری|

تمام شد  دورانی که باید تمام می شد

می رود آن که باید برود

چه سالهای سرد ونمناکی

چه روزگار دروغ ناکی را پشت سر گذاشتیم

چه دوستانی که پرواز را فراموش کردند

و چه خسانی که کس شدند

اما گویا یادشان نبود

زمان زود می گذرد

و راستی چقدر سخت  گذشت



نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 15:46 توسط سعید احدزاده کلوری|

غروب گاهان که باد می وزد

و خنکای نسیم ِشهرِ کوچکمان

شاخه های احساس را می جنباد

 تو ماه می شوی

در آسمان چشمانم

و یاد نگاه های رنگینت

شهر دلم را ستاره باران می کند

و من غریبانه به دنبال ردپای تو

در کوچه های ارغوانی این شهر می گردم

«یادم آید که شبی باهم از آن کوچه گذشیتم .....»

ناگهان نهیبم می زنی ...

«تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن .....»


و تو خوب می دانی

هنوز کوچه های شهرمان ارغوانیست .....

کلور:91/5/1



نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 16:1 توسط سعید احدزاده کلوری|


مطالب پيشين
» عاشورا
»
» روزهای دلتنگی. . .
» سید عباس سجادی
» باد شهریار ...........
» تبریک
»
» هرکس توتمی دارد
» پایان...
» کوچه های ارغوانی....
Design By : ParsSkin.com